#دنیای_راز_مینا_پارت_330

-اگه برگردی!

بعد جدی شد و گفت:

-معلومه!

از ماشین پیاده شدم و گفتم:

-اگه اتفاقی واسه‌م افتاد...

حرفم رو قطع کرد و گفت:

-نترس چیزی نمیشه.

در ماشین رو بستم و قدم گذاشتم توی جنگل! هرچقدر پیش می‌رفتم برمی‌گشتم تا ببینم کاپیتان هست یا نه! جنگل تاریک بود و نور ماه که از لا به لای شاخ و درختا می‌تابید به زحمت فضا رو ذره‌ای قابل دید می‌کرد! یاد جنگل مرگ، جنگل سیاه و ترسایی که اون موقع داشتم افتادم و ترسم چند برابر شد. تنها چیزی که سکوت جنگل رو می‌شکست صدای هو هوی جغد و برگایی که زیر پای من خورد می‌شدن بود!دوباره برگشتم و به کاپیتان نگاه کنم که فهمیدم خیلی از اون دور شدم و جز درختا چیز دیگه‌ای معلوم نیست،. باید دیگه دورتر از این می‌شدم. وایسادم، باید اعلام حضور می‌کردم تا شنل پوش بفهمه من این‌جام. هر چه بادا باد!

داد زدم:

-شنل پوش! من این‌جام! من برگشتم!

ساکت شدم و منتظر به اطراف نگاه کردم. بعد از چند لحظه که خبری نشد دوباره داد زدم:

-شنل پوش؟!

هیچ اتفاقی نیوفتاد. انگار تنها کسی که تو این جنگل وجود داشت من بودم و اون جغد! یعنی واقعا دیگه شنل پوش وجود نداره؟ یعنی اون واسه همیشه تبدیل به عفریت شده؟ نه من باور نمی‌کنم! دوباره با عجز داد زدم:

-شنل پوش کجایی؟

romangram.com | @romangram_com