#دنیای_راز_مینا_پارت_329


-با چی بریم؟!

چراغای ماشین روبه رو رستوران چشمک زد و گفت:

-با این!

لبخندی زدم و سمت ماشین رفتیم. سوار ماشین شدم، پیرزن از پنجره رستوران داشت بهم نگاه می‌کرد. اصلا حس خوبی به پیرزن نداشتم. نگاهم رو ازش گرفتم. ماشین حرکت کرد و بعد از مدتی ماشین رو کنار جاده پارک کرد و گفت:

-باید از این‌جا بری پایین!

به درختای پیچ و تاب خورده نگاه کردم و گفتم:

-چه حیوونایی تو جنگله؟

شونه‌اش رو بالا انداخت. ترسیده بودم. حالا که قرار بود عمل کنم ترسیده بودم. مردد به بیرون خیره شدم، کاپیتان خم شد. در طرف من رو باز کرد و گفت:

-بهتره تا دیر نشده بری!

-چرا باید دیر بشه؟

-ممکنه هرلحظه اون دود بیاد!

-تو همین‌جا منتظرم می‌مونی؟

خندید و گفت:


romangram.com | @romangram_com