#دنیای_راز_مینا_پارت_312
بدون فکر دیگهای بطری رو از دستش گرفتم و یه نفس خوردم. کمی گذشت، هیچ اتفاقی واسهم نیوفتاد. منتظر نگاهش کردم و گفتم:
-خب؟!
یه دفعه سر گیجه گرفتم. بازوش رو گرفتم تا از زمین خوردنم جلوگیری کنم. چشمام بسته شد، صحنههایی پشت سرهم از جلو چشمام میگذشت؛ صحنههایی که من فکر میکردم خوابه و به خاطرش پیش روانشناس رفتم! بعد از چند دقیقه چشمام رو باز کردم، با دیدن کاپیتان با ذوق گفتم:
-کاپیتان!
خندید و گفت:
-پس یادت اومد!
اصلا نمیتونستم قبول کنم فقط به خاطر یه آرزو من از اون دنیا وارد دنیای خودم شدم. سردرگم بودم، هیجان داشتم و دلتنگ بودم! با هیجان گفتم:
-بعد از اینکه اریس آرزو کرد چی شد؟
با سردرگمی گفت:
-نمیدونم؛ اما هیچکی تورو یادش نمیاومد!
با تعجب گفتم:
-یعنی چی؟ پس چهجوری تو من رو یادته؟
-خب من اون موقع تو سرزمین رازمینا نبودم و تحت طلسم آرزو قرار نگرفتم.
romangram.com | @romangram_com