#دنیای_راز_مینا_پارت_311
کاپیتان با داد گفت:
-اون یه قربانی جادوی سیاهه! همین رو میخواستی بشنوی؟!
با خشم بطری شیشهای رو از دست ایزاک کشید، دست من رو گرفت و در حالی که از گل فروشی بیرون میرفتیم بطری رو بالا گرفت:
-بزن به حساب!
از گل فروشی بیرون رفتیم و گفتم:
-قربانی جادو یعنی چی؟
-هیچی چرت گفتم.
تو یه کوچه ایستاد و گفت:
-خب باید این رو بخوری!
با شک بهش نگاه کردم و گفتم:
-چرا باید بهت اعتماد کنم؟
-خودت میدونی که میتونی اعتماد کنی!
با تردید نگاهی به بطری شیشهای توی دستش کردم. اگه سم باشه چی؟ اگه داروی بیهوشی باشه؟! کلی احتمال بود که تو مغزم رژه میرفت. کاپیتان دستش رو جلو آورد و گفت:
-نترس!
romangram.com | @romangram_com