#دنیای_راز_مینا_پارت_310
-تو میتونی روی صندلی بشینی و کاپیتان تو کمکم کن!
با شوق و ذوق به درختا و گلا نگاه میکردم. نیم ساعت گذشت که ایزاک همراه با بطری شیشهای اومد و کاپیتان پشت سرش.
-امیدوارم دردسر پیش نیاد!
کاپیتان دستش رو دراز کرد تا بطری رو از ایزاک بگیره که ایزاک دستش رو عقب کشید و گفت:
-دست خالی؟
کاپیتان بیحوصله گفت:
-چی میخوای؟
ایزاک نگاه مرموزی به من کرد؛ انگشت اشارهاش رو سمت من گرفت.
-راز اون دختر!
با تعجب یه قدم عقب رفتم که کاپیتان گفت:
-اون هیچ رازی نداره؛ فقط حافظهاش رو از دست داده!
ایزاک با خشم به کاپیتان نگاه کرد:
-فکر کردی نمیفهمم اون یه غریبهاس؟!
romangram.com | @romangram_com