#دنیای_راز_مینا_پارت_309
-میتونی برگردی تا بفهمی!
برگشتم همه جای درخت پر شده بود از خراشهای حرف عشق، هرجای درخت رو که نگاه میکردی عشق به یه زبون نوشته شده بود. روی برگی انگلیسی، روی ساقه عربی، روی برگهای دیگه ژاپنی و... واقعا شگفت انگیز بود و از زیبایی جادویی بودن درخت زبونم بند اومده بود. ایزاک گفت:
-تو عاشقی!
با تعجب برگشتم سمتش و گفتم:
-من؟ نه! من تا حالا عاشق نشدم.
فقط خندید. دستم رو برداشتم، همه خراشها ناپدید شد. با گیجی گفتم:
-شما هم دست بذارید همینجور میشه؟
-نمیدونم، کاپیتان میخوای تو امتحان کنی؟
کاپیتان شونهاش رو بالا انداخت و گفت:
-بدم نمیاد!
دستش رو گذاشت روی ساقه درخت و در چشم به هم زدنی خراشهای عجیب از لنگر، کوسه، کشتی، پرچم دزدان دریایی روی درخت ظاهر شد. خندیدم و گفتم:
-خیلی جالبه، میشه از این درخت خرید؟
-نه!
تو ذوقم خورد، ایزاک گفت:
romangram.com | @romangram_com