#دنیای_راز_مینا_پارت_307

-زندگیت رو!

دستم رو گرفت و از کلانتری خارج شدیم. هیچ‌کس اون اطراف نبود و معلوم نبود لی لی و کلانتر کجا هستن. از کنار مردم که می‌گذشتم مثل بقیه به من نگاه نمی‌کردن و نمی‌دونستم چرا!

-کجا داریم می‌ریم؟

-پیش یکی که معامله کنیم.

چه‌قدر این حرف واسه‌م آشنا بود. دوباره یه تصویر دیگه جلو چشمام شکل گرفت، مردی که می‌گفت:

-هیچ‌وقت با اون معامله نکن!

سرم رو به شدت تکون دادم. وارد مغازه‌ای شدیم، گل فروشی بود. مرد داد زد:

-ایزاک!

مرد چاقی با دستکش‌های زرد از پشت گلا بیرون اومد و گفت:

-چیه کاپیتان؟

-عصاره لوبیا سحرآمیز می‌خوام!

مرد یه نگاه به من کرد و گفت:

-نداریم!

-می‌دونم داری!

romangram.com | @romangram_com