#دنیای_راز_مینا_پارت_299
-تو فعلا برو کاری و که گفتم رو انجام بده.
یکم چشمام رو باز کردم. زیر چشمی نگاهی به اطراف انداختم. توی ماشین بودم. لی لی کنارم نشسته بود و درک از شیشه ماشین داشت با لی لی حرف میزد. سریع چشمام رو بستم. نمیدونستم باید چیکار کنم که صدای خنده عصبی لی لی اومد و گفت:
-چشمات رو باز کن!
با تعجب چشمام رو باز کردم که قیافه خندونش جدی شد و گفت:
-چهجوری وارد شهر شدی؟
چند ثانیه بهش نگاه کردم و گفتم:
-با ماشین!
پوزخندی زد و گفت:
-من میرم.
با ذوق گفتم:
-واقعا مرسی! به خدا نمیخواستم به دوستت صدمه بزنم.
بی تفاوت نگاهم کرد که گفت:
-تو هم پشت سر من میای!
مثل سکتهایها نگاهش کردم. از ماشین پیاده شد. من هم بعد از مکثی پیاده شدم، تند تند قدم برمیداشت. حرکت نمیکردم، نمیدونستم باید چیکار کنم؛ اما یه نیرویی من رو سمت جلو هل میداد!
romangram.com | @romangram_com