#دنیای_راز_مینا_پارت_300


چند قدم عقب‌تر از تابلو ورودی شهر ایستاد و منتظر نگاهم کرد. یواش قدم‌هام رو برمی‌داشتم و به سمتش می‌رفتم؛ اما یه لحظه تصمیم گرفتم بفهمم چه رازی پشت این شهر مخفی شده. قدم‌هام رو تند کردم و بهش رسیدم. مچ دستم رو گرفت و گفت:

-تو کی هستی؟

تو فکر رفتم. چه‌قدر این جمله آشنا بود! حس می‌کردم این جمله رو بارها شنیدم! ماشینی جلوی پامون قرار گرفت. این‌قدر تو فکر بودم که نفهمیدم این ماشین از کجا اومد. سوار شدیم و لی لی گفت:

-ما رو ببر پیش کلانتر!

با تعجب نگاهش کردم. نکنه می‌خوان ازم خسارت بگیرن یا زندانیم کنن؟

زیر لب گفتم:

-من رو می‌بری پیش پلیس؟

-می‌خوای ببرمت هتل؟

ساکت شدم. حرفی نداشتم بزنم. وارد شهر شدیم؛ برعکس دفعه قبل شهر حسابی شلوغ بود. بعد گذشتن از خیابونی جلو کلانتری ماشین ایستاد و گفت:

-پیاده شو!

با اضطراب راه می‌رفتم و اطرافم رو نگاه می‌کردم. لی لی دستم رو گرفته بود و من رو کشون کشون همراه خودش می‌برد. از راهرویی گذشتیم، وارد اتاق شدیم. اتاق پر بود از پرونده روی میز و دوتا سلول که آخر اتاق بود!

-کلانتر؟

مردی از اتاق کوچیکی که تو اتاق بود بیرون اومد و گفت:


romangram.com | @romangram_com