#دنیای_راز_مینا_پارت_298
-اون..اونا دار...دارن میان!
به سمتی که اشاره میکرد نگاه کردم. دیدم همون مرد و زن با سرعت به طرف ما میاومدن. دست جسیکا رو گرفتم و گفتم:
-بدو!
جسیکا ترسیده بود و از سر جاش حرکتی نمیکرد؛ برای این!که از شوک در بیاد سیلی محکمی بهش زدم و گفتم:
-بدو!
زیر لب گفت:
-دیگه اونا به ما رسیدن.
با ترس پشت سرم رو نگاه کردم، این امکان نداره! چهجوری؟ با چه سرعتی حرکت کردن که الان تو دو قدمی ما هستن؟! تو چشم به هم زدنی مرد دستمالی جلوی دهن من گرفت، دست و پا میزدم و نفسم رو حبس کرده بودم تا نفس نکشم؛ اما دیگه طاقت نیاوردم. نفس عمیقی کشیدم و توی دنیای بیخبری غرق شدم.
کم کم هوشیار شدم. خواستم چشمام رو باز کنم که صدای مرد یا درک رو شنیدم:
-هی لی لی با اون دختر چیکار کنم؟
لی لی اوف بلندی کشید و گفت:
-حافظهاش رو اصلاح کن و بفرستش بره!
-با این چیکار کنیم؟
romangram.com | @romangram_com