#دنیای_راز_مینا_پارت_297

-نه!

جسیکا خواست وارد شهر بشه که گفتم:

-نه خطرناکه! بهتره همین جاها ماشین رو پارک کنیم و بریم.

-اما...

چپ چپ بهش نگاه کردم. ماشین رو کنار جاده پارک کرد، از ماشین پیاده شدیم. جسیکا محکم زد روی پیشونیش که با تعجب گفتم:

-چی شد؟

با ترس گفت:

-الان با چی باید برگردیم؟

تازه متوجه شدم، به رو خودم نیاوردم و گفتم:

-خب منتظر ماشین می‌شیم.

-خودتم می‌دونی این جاده فقط اخر هفته‌ها شلوغه.

-یکم صبر می‌کنیم، یه ماشین که دیگه میاد.

کنار جاده ایستاده بودیم. جسیکا با ترس اطرافش رو نگاه می‌کرد. چند لحظه بعد سرجاش خشک شد و مثل سکته‌ای‌ها مسیر رو به روش رو نگاه می‌کرد.

-هی جسیکا چی شده؟

romangram.com | @romangram_com