#دنیای_راز_مینا_پارت_295
-خب بگو!
-گفت باید باهام بیای، نمیدونم چرا گوش کردم و رفتم. وقتی به دوراهی رسیدیم بهم گفت چی میبینی؟ میدونی چی دیدم؟ اون راه دیگه به شهر سانتری باک نمیرسید، شهر سانتری باکی وجود نداشت!
-مگه میشه؟
-ازم پرسید چهجوری وارد شهر شدیم؟
-عین بقیه آدما!
-میخواست دستم رو بگیره؛ اما من فرار کردم.
-چهجوری؟
-زدمش!
-زدیش؟ با چی؟
-با یه چوب؛ فقط اون توی ماشین بود!
-با چی اومدی؟
-با ماشین اون!
-تو چیکار کردی؟
-خب...خب من ترسیده بودم. یه شهر از جلو چشمم یه شبه پاک شده بود، رز اون شهر مثل بقیه شهرا نیست!
romangram.com | @romangram_com