#دنیای_راز_مینا_پارت_294
نفس نفس میزد و نمیتونست درست حرف بزنه. از اتاق بیرون رفتم و با لیوان آب برگشتم، دستش دادم و مجبورش کردم روی تخت بشینه. لیوان آب رو یه نفس خورد و گفت:
-اون مرد...درک من رو برد!
با تعجب گفتم:
-همونی که زدم توی سرش؟
سرش رو بالا و پایین کرد که گفتم:
-نکنه دنبال من میگشت و میخواست ازم شکایت کنه؟
-نه!
-چهجوری فهمیده بود تو اینجا زندگی میکنی؟
-نمیدونم؛ از خواب پریده بودم و بیخواب شده بودم. گفتم برم دستی روی ماشین بکشم.
-ساعت هفت صبح؟ چه حوصلهای داری تو!
-بیرون رفتم که اون رو دیدم. فکر کردم میخواد من رو تحویل پلیس بده.
-خیلی فیلم جنایی نگاه میکنی!
-میشه وسط حرفم نپری؟
romangram.com | @romangram_com