#دنیای_راز_مینا_پارت_293
-من میرم خونه و منتظرش میمونم. اگه خبری شد بهم خبر بدید.
وقتی رفت خاله چشماش رو تنگ کرد و گفت:
-تو واقعا نمیدونی؟!
- خاله اگه میدونستم میگفتم!
ته دلم شور میزد و نگرانش بودم. به هر سختی بود یک ساعت گذشت که در خونه به شدت باز شد. من و خاله به جسیکا که در حال نفس نفس زدن بود نگاه میکردیم. خاله به خودش اومد و گفت:
-من میرم به فلورا خبر بدم.
جسیکا وارد شد و دستم رو گرفت.
-خوبی؟
جوابم رو نداد، من رو توی اتاق کشوند و در رو بست!
-خوبی تو؟
-رز نمیدونی چی شد!
-خب چی شده؟ تو کجا بودی؟
-من...اون مرد...من رو برد!
-چی؟
romangram.com | @romangram_com