#دنیای_راز_مینا_پارت_292


صبح با سر و صدا از خواب بیدار شدم. خواب آلود از اتاق بیرون رفتم. با مامان جسیکا مواجه شدم، تا من رو دید نگران گفت:

-رز عزیزم خبری از جسیکا داری؟

-دیشب از هم جدا شدیم، مگه چطور؟

روی مبل نشست. سرش رو توی دستاش گرفت و گفت:

-ساعت هفت صبح صدای بسته شدن در رو شنیدم؛ اما فکر کردم اشتباه شنیدم. واسه اطمینان همه جای خونه رو نگاه کردم که فهمیدم جسیکا نیست.

خاله گفت:

-خب بهش زنگ بزن!

-گوشیش خونه‌اس.

با تعجب گفتم:

-یعنی ساعت هفت صبح کجا می‌تونه رفته باشه؟

نگاهی به ساعت کردم. ساعت ده و نیم بود. خاله واسه آروم کردن مامان جسیکا گفت:

-اون که بچه نیست، یکم صبر کن میاد.

مامان جسیکا بلند شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com