#دنیای_راز_مینا_پارت_291

-نه قبلش!

-من چیزی ندیدم، بهتره تا تو دردسر نیوفتادیم بریم.

-اما...

-باید بریم!

با عجله توی ماشین نشست. نگاهی دوباره به مرد و مسیری که خرگوش دویید کردم و توی ماشین نشستم.

جسیکا پاش رو از روی گاز برنمی‌داشت و با سرعت می‌رفت. شوکه بودیم، همه‌ش به حرفای اون مرد و زن فکر می‌کردم و به نتیجه‌ای جز عجیب بودن ماجرا نمی‌رسیدم! وقتی به خونه رسیدیم بدون حرف از ماشین پیاده شدم و مسیر خونه رو در پیش گرفتم. جسیکا هم حرفی نزد و رفت. در خونه رو باز کردم و وارد شدم. خاله روی مبل نشسته بود و فیلم نگاه می‌کرد. با صدای پام متوجه حضورم شد، بلند شد و گفت:

-رز عزیزم برگشتید؟ ماشین درست شد؟

-اره خاله زود درست شد و برگشتیم.

لبخندی زد و گفت:

-خوش گذشت عزیزم؟

لبخند احمقانه‌ای زدم و گفتم:

-خیلی!

شونه‌م رو مالش داد. لبخند دوباره‌ای زدم و به سمت اتاقم رفتم. خودم رو روی تخت پرت کردم، دستم رو زیر سرم گذاشتم و به امشب فکر کردم. اون شهر عجیب بود!

***

romangram.com | @romangram_com