#دنیای_راز_مینا_پارت_286


-شبگرد.

جسیکا دستم رو کنار زد و گفت:

-بلاخره یه آدم این‌جا پیدا شد.

مرد مشکوک نگاه‌مون می‌کرد و گفت:

-چیزی شده؟

-بله؛ تصادف کردیم. دنبال کسی هستیم تا بتونه ماشین رو درست کنه.

به خرگوش که تو دست مرد بود نگاه کردم که نگاهش تو نگاهم قفل شد و در کمال تعجب واسم زبون در آورد. با تعجب خواستم چیزی بگم که مرد گفت:

-من می‌تونم.

حواسم پرت حرف مرد شد و فکر کردم توهم زدم. جسیکا گفت:

-شما؟

مرد نگاهی بهم انداخت و به طرف جسیکا برگشت و گفت:

-بله؛ بهم ماشین رو نشون بدید.

جسیکا جلو افتاد، مرد پشت سرش و من هم پشت سرشون راه افتادم. وقتی به ماشین رسیدیم مرد نگاهی به ماشین انداخت. دست به سینه نگاهش می‌کردیم که یه دفعه یکی از پشت سرمون گفت:


romangram.com | @romangram_com