#دنیای_راز_مینا_پارت_285

مکث کرد و گفت:

-هیچی توهم زدم! چه‌قدر دوره، پا درد گرفتم.

-اره؟

باهم حرف می‌زدیم و به راه‌مون ادامه می‌دادیم تا این!که صدای خش خشی از طرف جنگل شنیده شد. جسیکا با ترس دستم رو گرفت که گفتم:

-صدای باد بود!

با ترس به پشت شاخه و درختا که صدای خش خش قطع نمیشد نگاه می‌کردیم، جسیکا با ترس گفت:

-اگه واسه باده چرا این‌جا باد نمیاد؟

یه دفعه از پشت درختا یه خرگوش سفید بیرون اومد.

-دیدی چیزی نبود؟

دهنم هنوز بسته نشده بود که مردی از پشت شاخه‌ها پرید بیرون. دوتامون از شوکی که بهمون وارد شده بود بلند جیغ زدیم.

نگاهی به مرد انداختم که خرگوش رو گرفته بود و هاج و واج به ما نگاه می‌کرد. لحظه‌ای بعد چشماش رو تنگ کرد و گفت:

-شما؟

جسیکا هنوز جیغ می‌کشید، دست گذاشتم روی صورتش و گفتم:

-مسافر و شما؟

romangram.com | @romangram_com