#دنیای_راز_مینا_پارت_281

چند لحظه حرکتی نکرد. ترسیده بودم؛ اما با بلند کردن سرش نفس راحتی کشیدم. پیشونیش زخم شده بود، نگران گفتم:

-خوبی؟

دستی به پیشونیش کشید و گفت:

-رز من می‌ترسم!

-چیزی نشده، اتفاقه پیش میاد!

با سکسکه گفت:

-اون پیرزن می‌دونست!

-چی می‌دونست؟

-می‌دونست این اتفاق واسه ما میفته.

-بابا بی‌خیال! چرا جناییش می‌کنی؟

جسیکا شروع کرد به استارت زدن؛ اما ماشین روشن نمیشد.

-حالا چیکار کنیم؟

-باید به خاله خبر بدیم.

-اصلا! اگه بفهمه نمی‌ذاره هیچ جا با من بیای.

romangram.com | @romangram_com