#دنیای_راز_مینا_پارت_280


جسیکا دوباره مسیر رو رفت؛ اما باز از این شهر نتونستیم بیرون بریم. جسیکا با عصبانیت ماشین رو روبه‌روی رستوران مادر ترسا پارک کرد، از ماشین خارج شد و با اخم به داخل رستوران رفت. با تعجب به حرکاتش نگاه می‌کردم. وقتی از رستوران خارج شد اخمش بیشتر بود. سوار ماشین شد و در رو محکم کوبید.

-چته تو؟

-بریم!

-الان فهمیدی از کدوم طرف باید بریم؟

-اره!

-خب الان چته؟

دستش رو مشت کرد جلوی دهنش گرفت و گفت:

-پیرزنه زیادی فیلم می‌بینه! میگه موقع رفتن خیلی مواظب باشید.

خندیدم و گفتم:

-حالا بنده خدا به فکرمون بوده!

-نه اخه با لحن بدی گفت.

ماشین رو روشن کرد و پاش رو روی گاز فشار داد. وقتی تابلو شهر سانتری باک رو دیدیم دوتامون لبخند به لبمون اومد؛ اما با خارج شدن ماشین از جاده و کوبیده شدن ماشین به سنگ بزرگی دوتامون از ته دل جیغ کشیدیم. به شدت به جلو کشیده شدم؛ اما به‌خاطر کمربندی که بسته بودم سرم به شیشه نخورد؛ اما جسیکا سرش روی فرمون بود. با ترس تکونش دادم و گفتم:

-جسی؟ جسیکا؟


romangram.com | @romangram_com