#دنیای_راز_مینا_پارت_279
مرد عصبانی به شدت در رو بین حرف جسیکا بهم کوبید. جسیکا با حرص برگشت سمتم و گفت:
-یکی واسه من توضیح بده!
-قابل توضیح نیست!
جسیکا دست به سینه نگاهی به اطراف انداخت. چراغای شهر فضای تاریک شهر رو روشن میکردن.
-بیخیال بیا برگردیم!
-اره بهتره برگردیم.
سوار ماشین شدیم و راه برگشت رو در پیش گرفتیم.
جسیکا گفت:
-مگه از این راه نیومدیم؟
-چرا همین راه بود.
-پس چرا داریم دور خودمون میچرخیم؟
-بابا همین خیابون بریم بالا بپیچیم خارج میشیم. تو برو!
-همین الان از اینور رفتیم.
-حالا تو برو!
romangram.com | @romangram_com