#دنیای_راز_مینا_پارت_275

بی‌حوصله به دوراهی رو به رو نگاه کردم.

-خب؟

با حرص نگاهم کرد و گفت:

-این تابلو زده شهر سانتری باک!

-خب؟

-خب و کوفت! ما همچین شهری نداشتیم این نزدیکیا!

-شاید شهرکه!

یکم مکث کرد و گفت:

-حتما! بریم ببینیم چه‌جوره؟

-اکی بریم.

جسیکا گاز داد و وارد شهر سانتری باک شد. با وارد شدن‌مون لرزی به تنم افتاد و حس بدی سراغم اومد. جسیکا نگاهی بهم کرد و گفت:

-خوبی؟

-اره چیزی نیست.

بعد از چند دقیقه که به شهر رسیدیم از خالی بودن شهر دوتامون جا خوردیم. جسیکا ماشین رو گوشه‌ای پارک کرد. دو تامون پیاده شدیم و نگاهی به هم کردیم. پرنده هم تو شهر پر نمیزد. به خونه‌ها نگاه کردم که با صدای جسیکا به طرفش برگشتم.

romangram.com | @romangram_com