#دنیای_راز_مینا_پارت_272


اشکم رو پاک کرد و با بغض گفت:

-دروغگو کوچولو!

مترو رسید. بلند شدیم و به طرف در مترو حرکت کردیم. موقع ورود سنگینی نگاهی رو حس کردم، نگاهی به سمت چپ انداختم و سرجام بی‌حرکت ایستادم. با صدای خاله به خودم اومدم و به سمتش دوییدم. این خواب نیست، خودش بود! در فاصله یک متری ازش بودم، چیزی نمونده بود تا لمسش کنم و به همه ثابت کنم خواب نبود؛ اما بین دودای پسری که قلیون تزیینی می‌کشید غیب شد. دودها رو وحشیانه زدم کنار؛ اما نبود. خاله دستم رو ازپشت کشید و ترسیده گفت:

-چی شده؟

با گریه گفتم:

-خودش بود! این‌جا بود! همین‌جا!

***

یک ماه بعد...

دیگه حتی اون خواب هم یادم نمی‌اومد. به سختی می‌تونستم اجزای صورتش رو به یاد بیارم و باورم شده بود فقط یه خواب بوده و بس! روانشناس بهم گفته بود خیلی‌ها بعد از در اومدن از کما خوابی که دیدن یادشون نمیاد و عده‌ی کمی هم مثل من میشن! با صدای جسیکا به خودم اومدم.

-رز!

-بله جسی؟

-آماده‌ای؟

-واقعا حس بیرون رفتن رو ندارم.


romangram.com | @romangram_com