#دنیای_راز_مینا_پارت_271

اگه فقط یه خواب بوده پس چرا من گریه می‌کنم؟ چرا این‌قدر دلتنگشم؟!

یک هفته بود که نه با خاله حرف زده بودم، نه جسیکا، نه حتی بابا! نمی‌تونستم قبول کنم همه‌ش توهم و خواب بوده، نمی‌تونستم قبول کنم واسه کسی که فقط یه خواب بوده دلم برای دوباره دیدنش پر می‌کشه! هرروز و هرشب بهش فکر می‌کنم؛ اما دیگه حتی خوابش رو هم نمی‌بینم. کم کم دارم باور می‌کنم عقلم رو از دست دادم! در اتاق باز میشه. خاله با غصه نگاهم می‌کنه و حتما پیش خودش فکر می‌کنه به‌خاطر سقوط و اتفاق وحشتناکی که پشت سر گذاشتم افسردگی گرفتم. بهم نزدیک میشه؛ فقط نگاهش می‌کنم که میگه:

-پیش یه روانشناس خوب وقت گرفتم، جان من نگو نه!

به نظر خودم واقعا به یه مشاور نیاز داشتم. یکی باید بهم توضیح می‌داد. به تکون دادن سرم اکتفا می‌کنم، خاله خوشحال میشهو بغلم می‌کنه.

-الهی قربونت برم! همه چی درست میشه!

وقتی خاله از اتاق بیرون رفت روی تخت دراز کشیدم. ترجیح میدم بخوابم تا فکر کنم و بیشتر عذاب بکشم. با صدای خاله بیدار میشم.

-عزیزم بلند شو کمکت کنم لباس بپوشی و بریم.

یه نگاه خاله می‌کنم و روی تخت می‌شینم. خاله از توی کمد لباس واسه‌م میاره و کمک می‌کنه بپوشم. از خونه بیرون می‌ریم، قسمتی از مسیر رو با تاکسی می‌ریم. تا زمانی که تو تاکسی بودم؛ فقط به بیرون نگاه می‌کردم. اصلا اشتیاقی به حرف زدن نداشتم؛ حداقل نه به زبون خودم! قسمت دیگه‌ای از مسیر رو با مترو باید بریم. منتظر رسیدن مترو می‌شیم، خاله دستم رو توی دستش گرفت.

-نمی‌خوای چیزی بگی؟

نگاهی به خاله می‌کنم. دلم می‌سوزه، اون که تقصیری نداره!

چی بگم؟!

-بگو خوبی

قطره اشکی بی‌اجازه از چشمم چکید و گفتم:

-خوبم!

romangram.com | @romangram_com