#دنیای_راز_مینا_پارت_270


با غصه گفتم:

-تو کما بودم؟ من توی کما بودم؟

جسیکا:اره اونم یک سال و نیم!

با جیغ گفتم:

-یک سال و نیم!

محکم بغلم کرد و گفت:

-مهم اینه الان این‌جایی و حق نداری هیچ جای دیگه‌ای بری!

چه‌جوری برگشتم؟ امکان نداره! شنل پوش چی؟! همه‌ی اینارو توی دلم گفتم. شوکه میگم:

-یعنی همه‌ش خواب بود؟!

-چی؟

سرم رو به شدت تکون میدم و میگم:

-نه نه اون خواب نبود!

اشکام یکی پس از دیگری رو صورتم فرود میان، جسیکا ترسیده بود. با عجله از اتاق بیرون رفت تا خاله رو صدا بزنه.


romangram.com | @romangram_com