#دنیای_راز_مینا_پارت_269

متقابلا جیغ زد و دویید طرفم، پایین تخت نشست. دستام رو گرفت و با اشتیاق نگاهم می‌کرد. خاله سرم رو بوسید، اشکاش رو پاک کرد و از اتاق بیرون رفت. یه قطره اشک از چشم جسیکا چکید و با بغض گفت:

-خیلی بی‌معرفتی!

-چرا؟

-چه‌جوری تونستی این‌قدر ما رو نگران کنی؟!

بغضش ترکید، زد زیر گریه و با هق هق می‌گفت:

-وقتی شنیدم سقوط کردی دنیا روی سرم خراب شد، وقتی شنیدم همه مردن از هوش رفتم، وقتی شنیدم فقط یه بازمانده هست اونم تو بودی هر روز تو کلیسا دعا می‌کردم. وقتی رفتی تو کما هر روز و هرشب پیشت بودم، اون وقت تو میگی چرا؟

و به حالت قهر روش رو کرد اون‌ور! از صحبتاش تعجب کرده بودم. کما، بازمانده، سقوط! نمی‌دونستم راجع به چی حرف می‌زنه؛ اما گفتم:

-باشه باشه! من بی‌معرفت! تو رو خدا گریه نکن، اگه بدونی چه‌قدر دلم واست تنگ شده بود.

لبخند دندون نمایی زد و گفت:

-اگه تنگ شده بود، این‌قدر تو کما نمی‌موندی!

یه دفعه تمام صحنه‌ها جلوی چشمم رژه رفت، با بهت گفتم:

-من برگشتم!

فین فین کنان گفت:

-اره!

romangram.com | @romangram_com