#دنیای_راز_مینا_پارت_268
اما در درگاه در خالهام رو میبینم. با شوق زمان و مکان رو از یاد میبرم و دلم میخواد به سمتش پرواز کنم؛ اما نمیتونم! دلم میخواد دستام رو دورش حلقه کنم؛ اما بازم نمیتونم و این کلافهام میکنه و ترجیح میدم دستام رو به سختی بالا بیارم و به طرفش باز کنم و با شوق بگم:
-خاله!
با گریه به سمتم میاد. محکم در آغوشم میگیره و با صدا گریه میکنه. خودمم به گریه میفتم، دلم براش به قدر دنیا تنگ شده بود!
-گریه کن قربونت برم! حتما خیلی سختی کشیدی، الهی من بمیرم تو رو اینجوری نبینم!
و به هق هق میفته، دستام رو محکمتر دورش حلقه میکنم و میگم:
-قربونت برم گریه نکن! میدونم دلت واسهم تنگ شده بود؛ اما برگشتم.
-اره عزیز خاله! خدا تورو بهم برگردوند، تو تنها کسم بودی!
گریمم بیشتر میشه و میگم:
-ببخش خاله، ببخش تنهات گذاشتم!
دست میکشه روی سرم، اشکام رو پاک میکنه و میگه:
-الهی دورت بگردم! مگه تو خواستی؟ اتفاق بود! نذر کرده بودم برگردی.
در باز شد و چهره خندان جسیکا با دست گل بزرگی نمایان شد. از خوشحالی جیغ زدم:
-جسیکا!
romangram.com | @romangram_com