#دنیای_راز_مینا_پارت_267

-می‌دونم؛ واسه خودم آرزو نمی‌کنم!

شنل پوش و رز با ترس به اریس نگاه می‌کردن.

اریس گفت:

-واسه اون دختر آرزو می‌کنم!

شنل پوش قسم خورد اریس رو زنده نذاره.

غول:آرزو کنید!

اریس با لبخند گفت:

-آرزو می‌کنم هیچ‌وقت ناجی وجود نداشت!

***

-عزیزم بیدار شو!

حس می‌کردم دوتا وزنه‌ی سنگین به پلکام وصله. دوباره صدا رو شنیدم و حرکت نوازشگر روی موهام:

-بیدار شو خوشگلم!

به سختی کمی چشمام رو باز می‌کنم. نور توی چشمام می‌زنه. دوباره چشمام رو می‌بندم، سوزش چشمم بهتر میشه. چشمام رو باز می‌کنم و چشمم به سقف میفته. حس می‌کنم صورتم خیسه، دست می‌کشم روی صورتم، چرا از چشمام اشک اومده؟! می‌خوام بلند شم و روی تخت بشینم؛ اما نمی‌تونم! حسی تو پاهام حس نمی‌کنم و این عجیبه! انگار مدت‌ها بود حرکت نکرده بودم و حس خواب رفتگی توی اعضای بدنم داشتم، در باز میشه که زیر لب میگم:

-شنل پوش!

romangram.com | @romangram_com