#دنیای_راز_مینا_پارت_265
شنل پوش با قدرتش رُز رو به طرف خودش کشوند و گفت:
-طرفت منم!
رُز: من هیچوقت مثل تو نمیشم!
و خنجر رو به شنل پوش داد. شنل پوش توی دلش برای یک ثانیه به پاکی رُز غبطه خورد. اریس ترسیده بود؛ اما به روی خودش نیاورد. یه قدم نزدیک رفت و گفت:
-من هنوز روی پیشنهادم هستم!
شنل پوش غیر منتظرانه برگشت. پیشونی رُز رو بوسید و حرفی که میخواست بزنه تو دهنش موند؛ چون بعد از بـ ــوسه نوری همه جای سرزمین پخش شد. نوری شفا بخش که فقط از بـ ــوسهی عشق واقعی برمیاومد. عشقی که معشوقههای اون هنوز از حسشون خبر ندارن. اریس بیش از اندازه عصبانی بود و خوب میدونست طلسم باطل شده و فقط یک کلمه زیر لب گفت:
-ناجی!
رز و شنل پوش هنوز تو بهت بودن که با باز شدن در همه به خودشون اومدن. نوچههای اریس غول رو انداختن جلوی پای اریس و گفتن:
-سرورم فراری...
اریس با داد گفت:
-گمشید بیرون!
اریس خوب میدونست فراری چه کسی هست. رز توی فکر بود و حرفی نمیزد. دلش میخواست از کنار اریس بودن فرار کنه؛ اما شنل پوش هنوز با اریس کار داشت. در دل اریس روزنهی امیدی پیدا شد و فکر میکرد بهترین فرصت واسهش پیش اومده و برای اولین بار در دلش گفت چرا باید همیشه نیکی پیروز بشه؟! این دفعه من نمیذارم! لبخندی زد. شنل پوش میدونست هیچوقت پشت این خندهها چیز خوبی نیست!
اریس دستاش رو جلو آورد و با تشکیل دود سیاهی وسط دستش چراغی کف دستش ظاهر شد. شنل پوش خواست حرفی بزنه که اریس غول رو کشوند توی چراغ و شنل پوش داد زد:
-چیکار میخوای بکنی لعنتی؟!
romangram.com | @romangram_com