#دنیای_راز_مینا_پارت_264


-تو می‌تونی همونی بشی که می‌خوای؛ حتی ممکنه بتونی برگردی زمین به هرچی بخوای می‌رسی؛ فقط کافیه خودت رو در اختیار خنجر بذاری!

شنل پوش داد زد:

-اریس ازش فاصله بگیر!

رُز بیچاره درگیر جنگ بین روشنی و تاریکی درونش بود و خنجر به دست دور خودش به حالت مست گونه می‌چرخید و از این دنیا غافل بود. اریس خندید و گفت:

-طفلک!

برگشت سمت شنل پوش و گفت:

-دوباره پیشنهادم رو میگم! جوونی اون دختر واسه من، قلبش واسه تو!

شنل پوش با خشم نگاهش کرد و برای اولین بار دلش می‌خواست با دستای خودش بکشتش! این حس حتی بعد از مرگ ماریا بهش دست نداده بود و نمی‌دونست چرا از اریس این‌قدر بیزار شده!

-خودت می‌دونی اون خودش رو به تاریکی می‌فروشه و این به ضرر دوتامونه! زود تصمیم بگیر، کاری نکن برم خنجر رو از دستش بیرون بکشم.

با کشیدن خنجر رز میمرد. باید صبر می‌کردن تا جدال بین روشنایی و تاریکی در درون رز تموم شه! اریس دنبال جوونی رز بود و هیچ‌وقت اون رو قبل از گرفتن جوونیش نمی‌کشت. شنل پوش با نفرت گفت:

-فقط یه قدم دیگه به سمتش بردار تا با دستای خودم خفه‌ات کنم!

اریس خندید و حواسش به پشتش نبود تا این‌که تیزی خنجر رو پشتش حس کرد. پوزخندی زد، رُز رو در حد خودش نمی‌دید. با یه حرکت خودش رو به پشت رُز رسوند و گردنش رو گرفت و با خنده گفت:

-شجاع شدی!


romangram.com | @romangram_com