#دنیای_راز_مینا_پارت_263
-یه دختر مو بلند!
اریس جیغ زد:
-پیداش کنید!
و با عجله از اتاق خارج شد و فراموش کرد خنجر رو برداره! نوچههای اریس با عجله همه جا رو میگشتن و از خشم اریس میترسیدن.
اریس وارد اتاق شد. وقتی دید آینه شکسته جیغی کشید، به سمت شنل پوش رفت، نردههای قفس رو گرفت و گفت:
-بهت دستور میدم بکشیش!
شنل پوش پوزخندی زد و گفت:
-خنجر رو فراموش کردی!
و جلوی چشمهای وحشت زده اریس محو شد. اریس حس بازندهها رو داشت؛ اما به خودش دلداری میداد و میگفت:
-هنوز وقت باختن نیست.
اریس فکرش رو نمیکرد خنجر دست رُز افتاده باشه و با همین خیال در عرض چشم به هم زدنی توی اتاقش ظاهر شد و از صحنهای که دید قهقه کشید. برعکس خوشحالی اریس شنل پوش حسای مختلفی داشت. ترس، نگرانی، وحشت، دلواپسی
و به این فکر میکرد چه اتفاقی واسه رز میفته؟! قلبش سیاه میشه و حافظهاش رو از دست میده؟
یا...
میتونه خودش رو پیدا کنه و حسای تاریک رو از خودش دور شه؟ اریس نزدیک رز رفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com