#دنیای_راز_مینا_پارت_262
-خب من نشستم. اول اینجا رو بگرد و برو.
چشمی گفت و شروع کرد. دستم رو سمت خنجر بردم. باید از فرصت استفاده میکردم و برش میداشتم. یاد حرف شنل پوش افتادم که گفت به هیچی فکر نکنم. ذهنم رو خالیه خالی کردم؛ البته فکر کنم! و خنجر رو توی دستم گرفتم. با گرفتن خنجر گیج شدم. همه جارو دوتایی میدیدم. تمام تلاشای اریس واسه کشتنم، همهی حرفای بقیه راجع به نحس بودنم، مردن آیدن، مردن نگهبان، علاقه شنل پوش به ماریا! همهاش جلوی چشمم اومد. یه حس لذت بخش میگفت خودت رو در اختیار خنجر قرار بده تا همه چی رو به نفع خودت تموم کنی!
صدای هیچکی رو نمیشنیدم، هیچی رو نمیدیدم؛ فقط میل به داشتن خنجر رو داشتم! سرم به دوران افتاده بود. نمیدونستم داره چه اتفاقی میفته!
***
سوم شخص:
در اتاق به شدت باز شد و یکی از نوچههای اریس هراسان وارد شد.
-س...س...سرورم
اریس: چی شده؟
-آی...آینه...
اریس:آینه چی؟ حرف بزن؟
-آینه ش...شکسته!
اریس ترسید. با عصبانیت از روی تخت بلند شد و فریاد کشید:
-گفتی کی فرار کرده؟
romangram.com | @romangram_com