#دنیای_راز_مینا_پارت_260
سرش رو بالا آورد، بیتفاوت نگاهم کرد و گفت:
-برو.
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
-برم؟
دستم رو بردم نزدیک قفس که صداش رو بالا برد و گفت:
-بهت میگم برو!
از قفس فاصله گرفتم و گفتم:
-چرا؟
چیزی نگفت. یادم به خنجر افتاد؛ باید خنجر رو پیدا کنم! انگار فکرم رو خوند و گفت:
-زمانی که خنجر رو تو دستت گرفتی به هیچ چیز فکر نکن، به هیچ چیز!
نگاهم رو ازش گرفتم. از اتاق بیرون رفتم و به راهرو رسیدم. حالا از چپ برم یا راست؟ چپ رو انتخاب کردم، تو راهرو میدوییدم، میترسیدم کسی ببینتم! با این حال به راهم ادامه میدادم. وقتی به انتهای راهرو رسیدم باز راهرو دو طرفه بود. این دفعه راست رو انتخاب کردم. بدون اینکه بدونم کجا میرم میدوییدم تا کسی که من رو به جنگل مرگ برده بود رو دیدم. هرچی به ذهنم فشار آوردم اسمش رو یادم نیومد. سرش پایین بود و من رو ندید. پشت یه گلدون بزرگ قایم شدم. خدا خدا میکردم وقتی از اینجا رد میشه من رو نبینه، وقتی از کنار گلدون رد شد دستم به گلدون خورد و صدایی توی راهرو پیچید بلند شدم. قلبم از ترس نمیزد. ایستاد و قبل از اینکه برگرده عقب عقب رفتم تا اینکه برگشت و شروع کردم دوییدن .
-بهت دستور میدم وایسی!
به همین خیال باش! یه نفس میدوییدم و اونم دنبالم میاومد. از یه پیچ رد شدم. برگشتم، جلو افتاده بودم و هنوز نرسیده بود. به سه تا اتاق رسیدم، اتاق وسطی رو انتخاب کردم و واردش شدم. یه اتاق با تم مشکی بود. خودم رو به تخت رسوندم و زیر تخت قایم شدم. نفس نفس میزدم. خدایا خواهش میکنم پیدام نکنه! چشمام رو محکم بسته بودم و توی دلم التماس خدا میکردم. با صدای باز شدن در قلبم از کار افتاد! نفس کشیدن یادم رفت. هرچی صدای قدمهاش نزدیکتر میشد من به مرگ در اثر سکته نزدیکتر میشدم! با کنار رفتن ملافه روی تخت خواستم جیغ بزنم که در باز شد و صدای به شدت عصبانی اریس تو اتاق پیچید
romangram.com | @romangram_com