#دنیای_راز_مینا_پارت_253
لبخند زدم و گفتم:
-سرنوشته دیگه، اشکال نداره!
داشتیم حرف میزدیم که دیدم آینه مواج شد.
-هی آینه رو!
-اما آینه که هنوز تموم نشده!
هردومون خیره به آینه نگاه میکردیم تا ببینیم چه اتفاقی میفته. بعد از گذشت لحظههای نفسگیر تصویر شنل پوش روی آینه شکل گرفت.
-نه نمیذارم!
-بهت میگم برو کنار!
-واسه تو اون آدمیزاد چه اهمیتی داره؟!
-خودت بهتر میدونی!
-اتفاقا نمیدونم! نکنه دوستش داری؟
لبخند روی لبم نشست. از اینکه شنل پوش پیدام کرده، واسهش مهم بودم و این سوال دلم میخواست بگه اره!
-نه، بهش نیاز دارم.
از حرص مشتم رو کوبیدم روی آینه که توجه شنل پوش به آینه جلب شد. اریس رو کنار زد و به طرف آینه اومد. چکش آهنی رو گرفت دستش و با شتاب به سمت آینه آورد؛ اما با صدای اریس دستش تو هوا ثابت موند.
romangram.com | @romangram_com