#دنیای_راز_مینا_پارت_254


-بهت دستور میدم بیای کنار!

شنل پوش از خشم قرمز شده بود. به سمت اریس برگشت، دندوناش رو روی هم فشار می‌داد و با نفرت به اریس نگاه می‌کرد. اریس خندید، خنجری که تو دستش بود رو جلوی صورتت شنل پوش گرفت و گفت:

-دیگه به ماریا سر نمی‌زنی!

و دوباره جنون آمیز خندید. شنل پوش با نفرت گفت:

-یادت باشه کی رو با خودت دشمن می‌کنی!

اریس شونه‌اش رو بالا انداخت و گفت:

-با وجود این خنجر نمی‌تونی با من دشمنی کنی!

شنل پوش جوری مشتش رو فشار می‌داد که دستاش کبود شده بود.

-حالا هم راه بیفت.

یه قفس بزرگ گوشه اتاق قرار داشت. شنل پوش رو وادار کرد وارد قفس بشه، دلم از این صحنه گرفت. نمی‌دونم چرا حس بدی گرفتم از دیدن شنل پوش تو این وضعیت! اریس در قفس رو بست و با خنده‌های شیطانی از اتاق بیرون رفت.

-چرا این‌جوری شد؟

-چه‌جوری؟

-چرا شنل پوش نتونست ما رو نجات بده؟


romangram.com | @romangram_com