#دنیای_راز_مینا_پارت_251

-پنج سال.

پنج سال توی مغزم اکو شد. به حالت جیغ گفتم:

-پنج سال؟

-اره.

روی زمین دراز کشیدم و گفتم:

-حتی فکرشم خسته‌ام می‌کنه!

خندید که گفتم:

-من می‌خوابم.

بعد از حدود پنج دقیقه به خواب رفتم.

وقتی از خواب بیدار شدم غول یا هیچ‌کس هنوز روی آینه کار داشت می‌کرد. از برج خارج شدم، دلم واسه شنل پوش تنگ شده بود. دلم می‌خواست ببینمش و بدونم وقتی من نیستم چیکار می‌کنه. چندتا آینه اول شنل پوش نبود تا این که دستم رو روی آینه بعدی گذاشتم. آینه مواج شد و شنل پوش رو نشون داد. پشتش به من بود و روی تخت نشسته بود. انگار داشت چیزی رو نگاه می‌کرد یا شاید می‌نوشت و می‌گفت:

-زیبا

هوای حوصله ابریست

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه‌های محبت را

romangram.com | @romangram_com