#دنیای_راز_مینا_پارت_250


-بله؛ لطفا از من نترس!

بلند شد، جلوش رو گرفتم و گفتم:

-خواهش می‌کنم از من نترس! من قصد ندارم بهت صدمه‌ای بزنم!

-نمی‌دونم چی بگم.

-بشین تا زندگیم رو واسه‌ت تعریف کنم و بعد هرچی خواستی بگو!

نشست، کنارش نشستم و کل ماجرای زندگیم رو واسه‌ش گفتم. آخرش به گریه افتادم، دست گذاشت روی شونم و گفت:

-کمکی ازم ساخته بود واسه‌ت انجام میدم.

اشکام رو پاک کردم و گفتم:

-بهتره آینه رو کامل کنیم.

موافقتش رو اعلام کرد. سمت آینه رفتیم، چند ساعتی بود مشغول بودیم؛ اما هیچ پیشرفتی نکردیم. خسته شدم و عقب کشیدم. دست گذاشتم روی زخمم و نفس زنان گفتم:

-من دیگه نمی‌تونم؛ حتی یه تیکه هم جور نشد!

بدون توجه به من ادامه می‌داد که گفتم:

-چه‌قدر طول کشید تا به این‌جا برسونی؟


romangram.com | @romangram_com