#دنیای_راز_مینا_پارت_244
زیر لب گفتم:
-شنل پوش!
پوزخند زد و گفت:
-اینجا نیست، تا نیومده بهتره تمومش کنم!
از آستینش آینهای در آورد. اول خودش رو داخلش نگاه کرد. دلم میخواست فرار کنم؛ اما میدونستم هرجا میتونه دنبالم بیاد و من رو بگیره.
-دلت میخواد بدونی کجا میفرستمت؟
با خشم نگاهش کردم که گفت:
-معلومه که دلت میخواد! تو رو قرار بفرستم سرزمین آینهها، یه سفر بدون بازگشت!
تا خواستم چیزی بگم دستش رو سمتم گرفت و حجم عظیمی از دود سیاه سمتم اومد. چشمام رو بستم و جیغ کشیدم.
بعد از چند لحظه سکوت کر کنندهای شنیده میشد. چشمام رو باز کردم، از چیزی که میدیدم شوکه بودم. تا انتها آینه دیده میشد آینههای افتاده، آینههایی که روی سنگ قرار گرفته بودن، آینههای دایرهای، مستطیلی، انواع آینهها بود! روی زمین نشستم. من اینجا حتما میمیردم. غروب دلگیر اشکم رو در آورده بود؛ حتی روزگار وقت ذرهای استراحت بهم نمیده و ضربهی بعدیش رو بهم میزنه! خودم رو جلو کشیدم، توی آینه نگاه کردم و گفتم:
- اگه به دنیا نیومده بودی اینقدر عذاب نمیکشیدی! یه دنیای رویایی و فانتزی به این همه عذاب میارزه؟! کاش میشد برگردم!
دست گذاشتم روی آینه که آینه حالت مواج پیدا کرد و به سرعت تصویر من رو با تصویر اریس عوض کرد. میتونستم اریس رو ببینم. اریس توی آینه نگاه کرد. نفس راحتی کشید و گفت:
-بالاخره تموم شد!
romangram.com | @romangram_com