#دنیای_راز_مینا_پارت_245

مشت کوبیدم روی آینه و داد زدم:

-عفریته من رو از این‌جا بیار بیرون!

ولی اون بی‌توجه به من موهاش رو توی آینه درست کرد و رفت. پشت سر هم مشت می‌کوبیدم و داد می‌زدم؛ اما صدای من شنیده نمیشد. بلند شدم، دست گذاشتم روی آینه دیگه‌ای و این دفعه پادشاه رو نشون می‌داد که خوابیده بود و طبیب بالای سرش بود. من داشتم از آینه اتاق پادشاه رو می‌دیدم که چیکار می‌کنن. خیلی واسه‌م جالب بود و با چشمای گرد و متعجب نگاه می‌کردم.

طبیب: سرورم مریضی شما ناشناخته‌اس و بدون شک اثر جادوی سیاهه.

پادشاه به سرفه افتاد و گفت:

-همه‌ش تقصیر قدم نحس اون آدمه!

طبیب سکوت کرد و پادشاه گفت:

-هر چه زودتر پیداش کنید بی‌عرضه‌ها!

دستم رو از روی آینه برداشتم. منم خوش‌حال میشم پیدام کنید. کار من که نیست، یا کار شنل پوشه یا اریس! چرا می‌خوان پادشاه رو بکشن؟!

دست رو آینه دیگه‌ای گذاشتم. این دفعه یه غذا خوری رو نشون داد. دستم رو برداشتم. دلم می‌خواست شنل پوش رو ببینم. پشت سرهم دست روی آینه‌ها می‌ذاشتم تا شنل پوش رو ببینم؛ اما نبود. خسته شدم و دست از این کار کشیدم. باید می‌گشتم، شاید کسی این‌جا باشه. حرکت کردم و بلند گفتم:

-کسی این‌جا نیست؟

از بین آینه‌ها می‌گذشتم تا به یه سراشیبی رسیدم و برجی پوشیده شده از آینه رو دیدم. از هیجان و امید پریدم بالا، مطمئنم یکی اون‌جا هست. قدم‌هام رو تند تند برداشتم و بعد از چند دقیقه به برج رسیدم. واردش شدم، تار عنکبوت روی آینه‌های شکسته همه جارو گرفته بود. پله‌ها رو دوتا یکی بالا رفتم تا رسیدم. هیچ‌کس نبود، تنها یه آینه قدی شکسته بود که نصفش ریخته بود و کلی تیکه‌های شکسته روی زمین! بهش نزدیک شدم، دستم رو نزدیکش بردم.

-بهش دست نزن!

هراسون برگشتم و به مرد روبه‌روم که شلوار سندبادی و النگوهای طلایی و کلاه و کفش شیطونی پوشیده بود نگاه کردم. شبیه شخصیت کارتونا بود.

romangram.com | @romangram_com