#دنیای_راز_مینا_پارت_243
به اریس نگاه کردم. راست میگفت زیادی جوون بود؛ برای کسی تو سن پنجاه، شصت سالگی عجیب بود که همسن من میزد!
-چهطوره معامله کنیم؟
-هیچی در ازای قلب این دختر قبول نمیکنم.
-حتی دنیل رو؟!
اریس قلب من رو بیشتر فشار داد. مثل مار دور خودم از درد میپیچیدم و اریس داد زد:
- اسم دنیل رو به زبونت نیار!
نمیدونم دنیل کیه که اریس اینقدر عصبانی شد و از چشماش اتیش میبارید و ناخوناش رو توی قلب من فرو میکرد. از دردی که میکشیدم چشمام رو بسته بودم و مشت میزدم روی سینهم. اریس به هیچ صراطی مستقیم نبود، نمیدونم چه اتفاقی داشت میافتاد که شنل پوش خبیثانه میخندید. اریس داد زد:
-همیشه اینجور نمیمونه!
چشمام رو باز کردم، دیگه درد نداشتم. شنل پوش بهم نزدیک شد و با یه حرکت قلبم رو توی سینم گذاشت. از حجم دردی که بهم وارد شد از حال رفتم.
***
با حس نوازش روی موهام از خواب بیدار شدم. چشمام رو که باز کردم کسی کنارم نبود؛ اما شک ندارم یکی پیشم بود! بیخیال! نمیدونم شاید توهم زدم. به این موضوع بیشتر فکر نکردم، دست گذاشتم روی قلبم و دست کشیدم روی موهام. خوشحال بودم که نفرین تموم شده بود و دیگه از درد و غصهام کم شده بود.
بلند شدم و توی آینه به خودم نگاه کردم. همون رز سابق شده بودم. به یاد آیدن اشکی از چشمم چکید. من دوبار از دستش دادم و این اتفاق قلبم رو به درد میآورد. دست گذاشتم روی آینه، دلم از شنل پوش گرفته بود. حس میکردم بهم خــ ـیانـت شده که بدون اجازه از من به آیدن حرفی زده و باعث شده آیدن بهخاطر من قربانی شه؛ اما اگه اینکار رو نمیکرد من مرده بودم؛ پس حتما واسهش مهمم! سرم رو به شدت تکون دادم. اون عاشق ماریاست و امکان نداره به من اهمیت بده!
دلم بیشتر از پیش گرفت. نیاز به هوای آزاد داشتم، در اتاق رو باز کردم و از اتاق خارج شدم. خونه توی سکوت فرو رفته بود. از خونه بیرون رفتم، نفس عمیقی کشیدم. خبری از شنل پوش نبود. روی تنهی درخت افتاده نشستم. حالا باید دنبال چراغ جادو میگشتم! حتی فکر کردن به برگشتن مثل یه رویا بود که هیچوقت حقیقت پیدا نمیکنه. تو فکر بودم که با به وجود اومدن دود سیاه چشمام گرد شد. بلند شدم، اول ترسیدم و فکر کردم اریسه؛ اما گفتم امکان نداره و حتما شنل پوشه! با خیال آسوده نشستم؛ اما با دیدن اریس بین دود مثل سکتهایها شدم. خندید و گفت:
-توقع دیدن من رو نداشتی نه؟
romangram.com | @romangram_com