#دنیای_راز_مینا_پارت_242


-دیگه دختر نفرین شده نیستی‌!

فقط نگاهش کردم که گفت:

-و این واسه من یه خطره! راستش دلم واسه‌ت می‌سوزه؛ چون هیچ‌وقت نجات پیدا نمی‌کنی تا وقتی تو این سرزمین هستی!

دستش رو روی قفسه سینه‌م گذاشت. یادم به کاری که با نگهبان کرد افتاد و تا خواستم حرفی بزنم دستش از سینه‎م رد شد و به قلبم رسید. ناخوناش رو روی قلبم حس می‌کردم. جیغی از درد کشیدم و به سرفه افتادم. قلبم رو کشید بیرون و جای خالی قلبم رو احساس می‌کردم. قدمی به جلو گذاشتم تا قلبم رو پس بگیرم که قلبم رو فشار داد و به زمین افتادم. مشتم رو روی سینه‌م کوبیدم. صدای شنل پوش رو که شنیدم حس بچه‌ای رو داشتم که پدرش به کمکش اومده.

-اریس؟!

-آه شنل پوش لطفا! نمی‌خوام به استادم صدمه‌ای بزنم.

استادش؟

-خوبه می‌دونی شاگردی در پیش من.

-شنل پوش عزیزم! باید بگم بعضی وقتا شاگرد از استادش جلو می‌زنه.

شنل پوش پوزخند زد و گفت:

-حس نمی‌کنی واسه این کارا سنی ازت گذشته؟

اریس قهقهه زد و گفت:

-می‌بینی که حتی از تو جوون‌ترم!


romangram.com | @romangram_com