#دنیای_راز_مینا_پارت_241

-نه، نه! تو این‌کار رو نکردی!

-من کاری نکردم؛ فقط بهش گفتم آخرین شمع چه‌جوری روشن میشه و خودش خواست!

زیر لب چند بار تکرار کردم:

-آیدن مرده، آیدن مرد، آیدن مرد!

با خشم نگاهش کردم و گفتم:

-چرا؟ اون بهترین دوستم بود!

روی زمین نشستم و اشکام جاری شدن.

-خودت می‌خواستی بمیری؟ کی بود واسه یه روز بیشتر زندگی کردن می‌جنگید؟ اونم داشت عذاب می‌کشید!

-اره می‌خواستم بمیرم. خسته شدم از این دنیای کوفتی! تو آیدن رو کشتی، اون حق زندگی کردن داشت!

بلند شدم، عقب عقب رفتم. نزدیک اومد و گفت:

-چرا این‌جوری می‌کنی؟ باید خوش‌حال باشی!

داد زدم:

-به من نزدیک نشو قاتل!

دوییدم. باید دور می‌شدم. اون آیدن رو کشت، اون خطرناکه! این زندگی لعنتی باید تموم میشد، این زندگی پر از خطر و بی‌رحمی باید تموم میشد. اشکام جلوی دیدم رو گرفته بودن که پام به سنگی خورد و افتادم. یکی زیر شونم رو گرفت. اول فکر کردم شنل پوشه، خودم رو عقب کشیدم؛ اما با دیدن اریس خشک شدم. ترسیدم که لبخند زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com