#دنیای_راز_مینا_پارت_239

-چیکار می‌کنی دیوونه؟!

بدون این‌که چیزی بگه با چشمایی که شیطنت ازش می‌بارید به کارش ادامه می‌داد. دستام رو باز کردم، دور خودم می‌چرخیدم و می‌خندیدم. چندتا گل چیدم و پر پر کردم. مسیر باد رو پیدا کردم و گلبرگ‌ ها رو رها کردم. گلبرگ ها توی مسیر باد به دورمون می‌رقصیدند. دست شنل پوش رو گرفتم، بالا بردم و یه دور زدم. موهام تو صورتش پخش شد. خنده‌ی بلندم گوش تموم غصه و ناراحتی و بدبختیام رو کر کرد. فکرم از تموم دغدغه‌ها خالی شد. به شنل پوش نگاه کردم؛ فقط خیره نگاهم می‌کرد. نمی‌خواستم به چیز بدی فکر کنم و آخرین روزم رو خراب کنم. امروز روز من بود!

دوباره حرکت کردیم. لبخندم از حس خوبی که گرفته بودم کنار نمی‌رفت. شونه به شونه هم راه می‌رفتیم. بهش نگاه کردم، دلم واسه این مرد تاریک مرموز تنگ میشد؛ حتی واسه پوزخنداش! داشتم با لبخند نگاهش می‌کردم که یه دفعه قلبم شروع کرد به فشرده شدن. ایستادم و شنل پوش نگاهم کرد و گفت:

-چیزی شده؟

قیافم از درد مچاله شد. فکر کنم وقتش بود! همه دردم رو نادیده گرفتم، لبم رو گزیدم و گفتم:

-نه!

مشکوک نگاهم کرد و بعد که دید چیزی نیست بیخیال شد. انگار کلی تیر خالی میشد توی قلبم؛ اما بهش توجه نمی‌کردم و به راهم ادامه دادم تا اینکه یه دفعه درد تو تموم تنم پخش شد. جیغ خفیفی کشیدم، انگار چیزی از درونم داشت حرکت می‌کرد. بدنم تو هوا معلق شد. از درد پشت سر هم جیغ می‌کشیدم و دستم رو دور گردنم حلقه کردم، چیزی توی گلوم گیر کرده بود. کم کم داشتم از حال می‌رفتم که دود غلیظی از دهنم بیرون اومد و من بی‌حال افتادم. شنل پوش هیچ‌کاری نمی‌کرد؛ حتی لبخند هم داشت. درد کشیدن من خوش‌حالی داره؟ فشارم افتاده بود و توان باز گذاشتن چشمام رو نداشتم. چشمام رو بستم. حس می‌کردم سبک شدم؛ اما چرا؟

-بالاخره تموم شد!

زیر لب با صدای ناله مانندی گفتم:

-چی؟

جواب نداد، چند لحظه بعد گفت:

-موهات!

یکم بهتر شده بودم. چشمام رو باز کردم و گفتم:

-موهام؟

romangram.com | @romangram_com