#دنیای_راز_مینا_پارت_238


خیره شدم به جوانه کوچیکی که از خاک بیرون زده بود و بعد از گذشت چند لحظه جوانه شروع به رشد کرد. بزرگ و بزرگ‌تر میشد و من از شدت تعجب و تحسین کلمه‌ای برای بیان حسم پیدا نکردم تا در آخر اون جوانه تبدیل به بوته گل رز مشکی شد. دوییدم سمت گلای رز و یکیش رو گرفتم دستم، حس خاصی داشتم.

-چرا مشکی؟

-به‌خاطر نیروی تاریکم.

-اما زیباترین گل رزیه که دیدم!

-مثل تو!

-چی؟!

-نه؛ تو اسمت رُزه! سفیدم هستی، مثل گل رز سفید می‌مونی!

نمی‌دونم تعریف بود یا نه، اما من رو ذوق مرگ کرد! گفتم:

-چه‌طوری تونستی؟

-فکر کنم کاری نیست که من نتونم.

نمی‌ذاره دو دقیقه ازش خوشم بیاد. خدای اعتماد به نفس! دوباره محو زیبایی گلای رز مشکی شدم.

یه گل رز چیدم و کنار گوشم زدم. از دیدن گلا سیر نمی‌شدم. خیلی زیبا بود، خیلی!

یه دفعه گلبرگ‌های مشکی رو سرم ریخته شد. شنل پوش دستش رو پر از گل کرده بود و روی سرم می‌ریخت. خنده‌ام گرفت و گفتم:


romangram.com | @romangram_com