#دنیای_راز_مینا_پارت_237
-اول که اصلا موافق نیستم دوم چه ربطی به از خودگذشتگی شما داره؟
روش رو کرد طرف دیگه و گفت:
-کلی گفتم!
-اها!
-خب پس بریم منتظر باشیم.
-منتظر چی؟
-منتظر فیلم، اِ اشتباه گفتم برنامه زنده!
شاید میدونه فیلم چیه! از این هیچی بعید نیست؛ اما حتما یه روز مونده به مرگم این رو میکشم! رُز عزیزم امروز همون روزه! از خودم و شنل پوش حرصم گرفته بود. پام رو کوبیدم زمین، چیزی نگفتم یا بهتره بگم چیزی نداشتم بگم. به هر حال من نمیذارم آیدن بهخاطر من بمیره! حاضر بودم بمیرم؛ اما اون رو دوباره نکشم! آخر قصهی من همین بود! نمیخوام یه روز زندگی رو به خودم سخت بگیرم. با لبخند به طرف شنل پوش برگشتم و گفتم:
-بریم!
اول تعجب کرد؛ اما چیزی نگفت و باهام همراه شد. توی راه بودیم، بدون حرف به منظره زیبا بهخاطر لطف بهار نگاه میکردیم تا اینکه من گفتم:
-یه کار خارق العاده کن!
-چی؟
-یه کار عجیب کن! بذار ببینم چیکار میتونی کنی؟!
-به اون جوانه نگاه کن.
romangram.com | @romangram_com