#دنیای_راز_مینا_پارت_233

-پس برو تو اتاقت منتظرم باش.

مثل ربات راه افتادم سمت خونه و وارد خونه شدم. بدون نگاهی به اطراف در اتاق رو باز کردم. روی تخت نشستم. منتظر بودم. من منتظر تموم شدن نفرین و اون منتظر دیدن معشوقه‌اش! حدود نیم ساعت منتظر بودم تا این‌که در اتاق زده شد.

وارد اتاق شد تو یکی از دستاش لباس بود و توی یکی از دستاش معجون. گفت:

-میشه این رو هم بپوشی؟

هیچ‌وقت این لحن ملتمس رو ازش نشنیده بودم؛ یعنی این‌قدر اون دختر ارزشش رو داشت؟ دندونام رو روی هم ساییدم. خواستم بگم نه؛ اما گفتم:

-باشه.

-این رو بخور و بخواب! وقتی بیدار شی تغییر کردی.

از دستش گرفتم. از اتاق بیرون رفت، قطره اشکی مزاحم روی گونم چکید؛ حتی نمی‌دونستم چرا! لباس رو پوشیدم. معجون رو یه نفس سر کشیدم و به ثانیه نکشید که حس خواب تنم رو در بر گرفت. خواب آلود روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم. نمی‌دونم چه‌قدر خوابیده بودم. جرئت بیرون رفتن رو نداشتم؛ حتی جرئت نگاه کردن به آینه! دلم نمی‌خواست با دختر زیبایی رو به رو شم. با اکراه از سرجام بلند شدم و چشمام رو بسته بودم. رو به رو آینه قرار گرفتم و با شمارش یک، دو، سه چشمام رو باز کردم. با دیدن چهره‌ام یا چهره ماریا چیزی درونم شکست. کاملا متضاد من بود. چشمای آبی، موهای مشکی، صورت کشیده، لبای بزرگ... بدون اغراق زیبا بود!

امکان نداشت شنل پوش از کسی مثل من خوشش بیاد. راست می‌گفت، حتما تحت تاثیر معجون عشق بود! چرا می‌ترسیدم از روبه‌رو شدن این دختر با شنل پوش؟! اگه می‌خواستم بیشتر فکر کنم هیچ‌وقت از این اتاق بیرون نمی‌رفتم. بدون هیچ فکر دیگه‌ای در اتاق رو باز کردم. شنل پوش خیره به در اتاق بود و دیدن غیر منتظره من شوکه‌اش کرد و لیوانی که دستش بود افتاد و با صدای بدی شکست؛ اما اون مبهوت من نه، ماریا شده بود! اخمام توی هم رفت. قدمی جلو گذاشت، هرچی نزدیک‌تر میشد اخمای من بیشتر توی هم می‌رفت!

با شوق گفت:

-ماریا!

مثل این‌که حواسش نبود من رزم نه ماریا! دستم رو گرفت و گفت:

-دنبالم بیا!

راه افتاد، دنبالش کشیده شدم. به طبقه بالا رفت. در یکی از اتاقا رو باز کرد و محو دیدن اتاق شدم. تموم دیوارای اتاق با برگ و شاخه درختا پوشیده شده بود. میز آینه و تخت از گلای تازه شکوفه زده و زیباتر از همه سقفی که از شیشه بود و آسمون خودنمایی می‌کرد!

romangram.com | @romangram_com