#دنیای_راز_مینا_پارت_234
-یادته عاشق طبیعت بودی؟ اینجا رو ببین!
چیزی نگفتم، چیزی نداشتم بگم، مخاطب حرفاش ماریا بود نه من! غرق گذشته شده بود و از خاطراتشون میگفت. لبم رو گاز میگرفتم تا حرفی نزنم و حس خوبش رو خراب نکنم. حرف نزدم تا لبخند واقعیش رو از یاد نبرم!
-همه اینا بخاطر توئه! نمیخوای برگردی و من رو از تنهایی در بیاری؟
داشت زیاده روی میکرد، نه؟! تنها؟ پس من اینجا هویجم؟ دستام رو مشت کرده بودم، اگه یه حرف دیگه میزد میزدم توی صورتش! بازوهام رو گرفت و پیشونیم رو بوسید. حسی مثل لذت از رسیدن بهار تموم وجودم رو پر کرد؛ اما این حس متعلق به من نبود! خودم رو خواستم بکشم عقب؛ اما محکم گرفته بودتم. خیلی داشتم خودم رو کنترل میکردم؛ اما نمیشد!
-اه بسه دیگه!
به خودش اومد. دستش رو برداشت و عقب رفت. بدون اینکه نگاهش کنم از اتاق بیرون رفتم. با سرعت پلهها رو طی کردم و وارد اتاقم شدم. روی تختم دراز کشیدم و پتو هم روی سرم کشیدم. نمیدونم با کی قهر بودم، با اون یا خودم؛ اما چیزی که میدونستم این بود از شخصی به اسم ماریا بیزارم! حالا که دارم فکر میکنم از شنل پوش هم بدم میاد؛ عاشق مرموز! در اتاق زده شد. برنگشتم تا ببینمش.
-معجون رو میذارم روی میز! بخور و بخواب.
جوابی بهش ندادم. حوصلهاش رو نداشتم، حاضر نبودم ببینمش! بسته شدن در اتاق خبر از رفتنش میداد. نفسم رو آزاد کردم، بالاخره رفت! تا حالا عاشق نشده بودم و قرارم نیست بشم. مردم میگن هیچ عشقی توی دنیا مثل عشق اول نیست! به این نتیجه رسیدم درست میگن؛ حتی شنل پوش تاریکم بعد از مرگ معشوقهاش هنوز عاشقشه! خوش بهحالشون! من که بخیل نیستم امیدوارم به هم برسن. یه صدا از ته دلم گفت اره جون خودت! پتو رو کنار زدم و معجون رو از میز کنار تخت برداشتم و خوردم. دلم واسه قیافه خودم تنگ شده بود. بعد از تموم کردن معجون دوباره خواب سراغم اومد.
***
-یعنی چی؟
-فکر نکنم دلت بخواد بدونی!
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
-دلم میخواد بدونم.
romangram.com | @romangram_com