#دنیای_راز_مینا_پارت_232
اگه زورم میرسید خفهاش میکردم، گفتم:
-آرزوت این نیست من رو ببوسی؟
نگاهم کرد. لحظهای به ظاهر کوتاه نگاهمون به هم گره خورد. سریع به خودم اومدم و گفتم:
-خودت بگو.
با صدای آرومی گفت:
-از اونجایی که دلم واسهت میسوزه یه آرزوی کوچیک میکنم.
منتظر نگاهش کردم که گفت:
-معجون تغییر چهره بخور و واسه چند ساعت شبیه ماریا شو!
هه دلت واسه خوده عاشق مجنونت بسوزه!
نمیدونم چرا به ماریا حسودیم شد و از این مرد روبهروییم ناراحت شدم. تو این مدت من حسی به این مرد پیدا کرده بودم؟ امکان نداره!
نمیدونم چرا اینجور شده بودم. ازش خیلی دلگیر شدم، باید قبول میکردم تا زودتر از این وضعیت نجات پیدا کنم تا دیگه نبینم، دلش برام میسوزه! گفتم:
-قبوله!
سرش رو بالا و پایین کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com