#دنیای_راز_مینا_پارت_215

-برو، دست از سرم بردار!

چشمام رو باز کردم و زیر لب گفتم:

-فقط یه کابوس بود!

اطراف رو نگاه کردم. خبری از یوزپلنگ نبود. صدای شکمم بلند شد، معده‌م داشت سوراخ میشد. از وقتی تو این دنیا اومده بود لاغر شدم! دست و صورتم رو با آب چشمه به سختی شستم، عصای مزاحم باعث میشد فقط از یه دستم بتونم استفاده کنم. بلند شدم، باید غذا پیدا می‌کردم؛ اما باید منتظر یوزپلنگ بمونم تا برگرده! چند دقیقه منتظر شدم؛ اما نیومد. فشارم داشت می‌افتاد. حرکت کردم و دنبال میوه می‌گشتم؛ اما هرچی پیدا میشد جز میوه! بعد از گذشت حدود یک ساعت به توتای وحشی قرمز رنگ و آبداری رسیدم. تند تند چندتا چیدم. دستم رو بردم طرف دهنم که بمب از آسمون افتاد پشت سرم، سه متر پریدم بالا! برگشتم دیدم یوزپلنگ پشت سرمه!

-تو دیگه کجا بودی؟

نگاهش کشیده شد سمت بالای درخت!

-عجب! حالا اگه اجازه بدی می‌خوام توت بخورم.

چشماش رو تیز کرد و دندوناش رو نشونم داد. بی‌تفاوت بهش شونه‌ام رو انداختم بالا و توت رو به دهنم دوباره نزدیک کردم که حس خطر تمام وجودم رو در بر گرفت. از این حس بد لرزیدم، توتا رو ریختم زمین خودم رو بغل کردم و گفتم:

-این دیگه چی بود؟

یوزپلنگ تمام توتا رو له کرد که گفتم:

-لاغر باشم من رو بخوری باز گشنه می‌مونیا! باید بذاری غذا بخورم.

دهنش رو کج کرد، چشمام گرد شد و گفتم:

-تو الان به من پوزخند زدی؟

بدون نیم نگاهی به من حرکت کرد. این رفتارش عجیب شبیه یکی بود! راه افتادم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com