#دنیای_راز_مینا_پارت_214
-راستش رو بخوای یکی رو داشتم، اما از دستش دادم از این به بعد...
با تامل نگاهش کردم و در اخر گفتم:
-تو دوست من!
دستم رو با ترس بردم جلو، بعد از چند ثانیه که اندازه چند سال گذشت دستم رو گذاشتم روی سرش و نوازشش کردم. حس بینهایت خوبی داشت که فکر نمیکردم همچین حسی ازش بگیرم. لبخند زدم. من و اون کاملا متضاد هم بودیم! من سفید اون سیاه، ترکیب جالبی میشیم!
بعد از حدود یک ساعت که با یوزپلنگ حرف زدم از اتفاقات امشب گفتم، کنارش خوابم برد. با اینکه ازش میترسیدم حس خوبی بهم میداد.
***
دوباره کابوس میدیدم، بهم نزدیک شد و گفت:
-بفهم پایان خوش فقط تو قصههاست!
چیزی نگفتم که با غم گفت:
-اینقدر تلاش نکن، همیشه تاریکی پیروز میشه.
و محو شد. به اطراف نگاه کردم، دنبالش گشتم. یه دفعه از فاصلهی زیادی صداش اومد.
-مرگ منتظرته!
جیغ زدم:
romangram.com | @romangram_com